پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٩

فلسفه مقبول
فتح اللهی محمد علی

فلسفه چه ارتباطى مى‌تواند با بخش‌هاى سياسى و اجتماعى داشته باشد؟ در مرحله نخست اين بحث‌ها بى‌ارتباط با يكديگر شمرده مى‌شود و هنوز هم اين بحث به خوبى روشن نشده است. فلسفه و معرفت، بعدى از حيات انسان است كه بى‌ارتباط با ساير ابعاد زندگى او نيست. هر چند اين ارتباط لزوماً ارتباط توليدى نيست. مى‌توان انعكاسى از وضع سياسى - اجتماعى را در آينه فلسفه ببينيم. بنابراين اين ارتباط ما را از افتادن در دام ارتباطات توليدى و دخل و تصرف باز مى‌دارد و هم عدم ارتباط را پاسخ مى‌دهد. همچنين مجموعه نهاد اجتماع و روابط مختلف بين نهادهاى اجتماع را مى‌توان در اين ارتباط ديد.
در تاريخ اسلام ما با جامعه‌اى مواجه شديم كه در آن نظام خلافت پايدار شد و تحرك اجتماعى را در حد كمى سراغ داريم. جامعه خلافت، جامعه‌اى است كه تا حدى ايستا است و نظامات سياسى - اجتماعى در آن تحول چندانى ندارند و خليفه در نقش مشروعيت دهنده قرار گرفت كه تحرك شريعت را نيز مانع مى‌شد. خصوصاً فقه اهل سنت و به ويژه آزادى بى حد و حصر نخست و محدوديت بعدى در اين مسئله بى تأثير نبود. از اين رو نوع نگاه انديشمندان به جامعه بى تحرك تأثير گذار مى‌شود.
مدنى الطبع بودن ما با ديگران به ويژه ارسطو فرق دارد و ما معتقديم استعدادهاى انسان در جامعه شكوفا مى‌شود. تلقى ارسطويى با نهاد عصر خلافت همخوانى دارد. نهاد خليفه پانصد ساله وجود داشت و نوع فهم خليفه هم تحول جندانى نكرد.
استدلال بوعلى اين است كه انسان‌ها نيازمند آن هستند كه اجتماعى زيست كنند. مى‌توان اين نگاه را مطرح كرد كه احتياج به زيست مدنى صرفاً از باب نيازمندى نيست، بلكه در آن تكامل نهفته است و انسان براى استكمال خود نيازمند اجتماع است. نگاه به عدم تحرك اجتماعى نگاهى است كه در دوره خلافت شكل گرفته است و نشانه عدم پويايى است. فقه اهل سنت يك فقه زمينى است و نظام مشروعيت دهى به آن هم زمينى است. در چنين نگاهى ديدگاه‌هاى فلسفى هم متناسب با آن است.
نوع نگاه به رابطه روح و بدن متأثر از همين نگاه اجتماعى است. در نگاه بوعلى سينا بدن مرده است و روح است كه زنده و پويا است. رابطه روح و بدن، رابطه ماده و صورت است. ماده‌اى است كه صورتى پيدا كرده است: نوعى ثنويت. هر چند اين نگاه نسبت به افلاطون مى‌تواند ارتباطى بيشتر به بدن و روح را مورد بحث قرار دهد، اما باز هم روح ميهمان بدن است. مشكلى هم كه در معاد جسمانى پديد مى‌آيد از همين جا است. گفته مى‌شود معاد، روحانى است و جسمانى بودن معاد را تعبداً مى‌پذيرند. اين مسئله متأثر از جامعه آن روز است.
روح و حقيقتى كه مى‌تواند پويا باشد در نظامات اجتماعى نمى‌تواند يافت شود. روح در نگاه بوعلى نمى‌تواند ارتباط كاملى با بدن پيدا كند. راه كمال يابى آن است كه انسان با نظامات آسمانى و آسمان ارتباط برقرار كند. ارتباط بين زمين و آسمان را اين نوع نظامات اجتماعى برقرار نمى‌كند. در جامعه آن روز، جسم پويا نيست و روح نيز در آن جوامع قابل جست و جو نيست. در بحث مقامات العارفين و ارتباط انسان با خدا است كه روح مى‌تواند رشد كند و ارتباط را برقرار كند، اما در خود نظامات اجتماعى چنين رشدى نيست و نظامات اجتماعى نمى‌تواند چنين ارتباطى را برقرار كند. اين نوع نگاه به مسئله روح و بدن متأثر از نظامات اجتماعى است. روح نمى‌تواند با نظامات اجتماعى ارتباط برقرار كند.
اما وضع به همين منوال تداوم نمى‌يابد و بحث از همين مقامات العارفين شروع مى‌شود. بايد گفت عرفا و نهاد صوفيانه پيشتازند. فرقه‌هاى صوفيانه گسترش مى‌يابد و بيش از گذشته اجتماعى مى‌شوند. جريان اهل فتوت در همين دوره رشد مى‌كند و دستگاه خلافت را مجبور به اتحاد با خود مى‌سازد. ناصر، خليفه عباسى، نيز از اين مسئله متأثر مى‌شود و خود در خرقه اهل فتوت در مى‌آيد و به عنوان رئيس جريان فتوت خودش را مطرح مى‌كند و احساس مى‌كند اين وضعيت پايدارى حكومت او را تضمين مى‌كند.
با هجوم مغول‌ها ميدان براى جريان اهل فتوت به شدت باز مى‌شود. در عصر مغولان، فرقه‌هاى صوفيانه، اقتدار صوفيانه پيدا مى‌كنند و بعد از مدتى با ضعف دستگاه مغول، صفويه به قدرت مى‌رسند. جامعه‌اى كه اهل فتوت مى‌سازد، قدرت وصل شده به آسمان را دارد و مشروعيت خود را از عمل خود كسب مى‌كند و نيازمند كسب منشور از خليفه عباسى را ندارند. اين وضعيت، فضاى جديدى را در جامعه آن روز ايجاد كرد.
طبيعى است كه همه اين مسائل فيلسوفان را به تحرك و پويايى مى‌اندازد. در صفويه جامعه‌اى روحانى ايجاد مى‌شود و مشروعيت خود را از خليفه عباسى كسب نمى‌كند و بيشتر از قيام الله، نشر مذهب شيعه و آموزه‌هاى شيعى مشروعيت خويش را كسب مى‌كند. اين نوع از اجتماع كه در سربداران تجربه شد، اجتماع جديدى است. مشاركت در كارهاى اجتماع و حكومت به نوعى عبادت هم محسوب مى‌شود.
ملاصدرا در مسئله ارتباط روح با بدن ديدگاه ديگرى دارد و اين دو را جدا از هم نمى‌داند. معتقد است بر اساس حركت جوهرى، طبيعت و ماده تبديل به روح مى‌شود؛ نه اين كه روح از جايى ديگر بيايد و به بدن الصاق گردد. تركيب انسان، تركيب دو چيز نيست. ماده و صورت كه انسان دارد، دو هويت و دو چيز نيستند. همان ماده است كه صورت شده است. اين تحليل جديد از رابطه ماده و صورت است كه بدن خودش تبديل به جسم و روح مى‌شود. در واقع، رابطه زندگى زمينى و معنوى و الهى پيوسته است. جامعه هم مى‌تواند از يك واقعيت باشد كه مى‌تواند موجودى مقدس باشد كه زندگى زمينى انسان را همان سامان مى‌دهد. به هر حال، ذهن فيلسوف از اتفاقاتى كه در جامعه مى‌افتد الهام مى‌گيرد.
كار صفويه اين است كه حقيقتى را به وجود آوردند كه حقيقتى روزمره است كه زندگى انسان‌ها را پاسخ مى‌دهد. خودشان مؤسس بودند، اما به اين مسئله توجه دقيقى نداشتند. شاه اسماعيل صفوى وقتى به سلطنت مى‌رسد صدر اعظم و وزير تعيين نمى‌كند و نجم زرگر رشتى را به عنوان وكيل تعيين مى‌كند. شاه اسماعيل سلطنت را دون شأن خود مى‌دانست كه به امور روزمره مردم برسد. مفهوم وكالت براى اولين بار در همين زمان مطرح مى‌شود كه از بالا به پايين است. البته بعد از شكست در جنگ چالدران اين وضعيت مى‌شكند و شاه اسماعيل از عنصرى مقدس ساقط مى‌شود، چرا كه ابهت شاه اسماعيل شكست خورده است و پس از آن وى به امور سلطنت مى‌پرداخت. وى در ده سال اول سلطنت، خودش را بالاتر از سلطان مى‌دانست. بعد از سقوط صفويه و پس از حكومت نادرشاه، كريم خان خودش را به عنوان وكيل الدوله ناميد كه بعد از بركنارى سلطان به وكيل الرعايا تغيير يافت و اين بار وكالت از پايين مطرح شد.
شاه اسماعيل روح را جداى از بدن تصور مى‌كند و نمى‌پذيرد كه روح از تن به وجود مى‌آيد. در نتيجه دون شأن خود مى‌داند كه سلطنت كند و وكيل تعيين مى‌كند. اما ذهن ملاصدرا مسئله را دقيق‌تر فهميد. اين كه اگر جامعه درست طراحى شود، ملكوت و معنويت و روح مى‌تواند از آن ظهور كند و جامعه بايد جامعه روحانى و مقدس شود. صدرا روح را جسمانية الحدوث و روحانية البقاء دانست. معاد هم مى‌تواند جسمانى باشد و آن جسم برزخى است و معاد جسمانى با فكر ملاصدرا تعيين مى‌يابد. اين كه عالم خيال وجود دارد و مجرد نسبى است با نگاه به جامعه آن روز و تحولات اجتماعى به ملاصدرا الهام شده است. جامعه چيزى جداى از افراد و تحولات آن نيست. عالم خيال آن جامعه‌اى است كه رابطه بين آسمان و زمين است و مى‌تواند زندگى روزمره ما را هم تأمين كند. قطعاً در اين مسير فقه شيعى راهگشا است.
بحث عرفان با حضور فقه شيعى رو به تكامل نهاد كه با حضور در دستگاه سلطان محمد خدابنده به تدريج نزج مى‌گيرد. در اين دوره دستگاه فقاهتى كه ادعا مى‌شد دست بشر در آن دخالت نداشته است و قداستى داشته است مطرح شد. مردم با نظامى حقوقى آشنا شدند كه كارش تفريع اصول است كه رابطه را با عالم بالا برقرار مى‌كند. دو حقيقتى است كه جامعه را مى‌سازد، يكى جامعه و نظام حقوقى است و ديگر جريان اخلاقى و عرفانى است. بعد سوم حيات انسان، معرفت و جنبه عقلانى است. ابعاد زندگى انسانى از هم جدا نيستند. آيينه وار به سه وجه يك حقيقت واحدند. دستگاه معرفتى ما بى تأثير از اين سه وجه و تحولات اجتماعى نبود.
سقوط صفويه پرده‌ها را از چشم‌ها كنار نهاد و موجب شد افكار روشن شود. وقتى صفويه كنار رفتند و سربازان آنها كه روى كار آمدند و قداست صفويه از ميان رفت متوجه شدند كه همين منبع اجتماعى است كه مى‌تواند موجب مشروعيت شود و ارتباطى را به وجود مى‌آورند كه زندگى زمينى را با آسمان مرتبط مى‌كند. ذهن‌ها نسبت به ماهيت قدرت و منبع آن كار مى‌كند.
جامعه قرن دوازدهم عصر بازگشت شعر هم هست. در قرن دوازدهم بازگشت مجددى به سبك خراسانى صورت مى‌گيرد كه در آن توجه به ماده و طبيعت و گل و... است. البته اين سبك توجه به ماده است، اما ماده‌اى كه مى‌خواهد در آن تكامل صورت گيرد. توجه به ماده‌اى است كه با بار معنوى همراه است. همان بحث ملاصدرا كه معتقد است روح از بدن حادث مى‌شود. اين مسئله در سياست هم جارى مى‌شود. كريم خان ديگر آن تقدس صفوى را كنار مى‌گذارد و استناد از پايين به بالا است.
در اين قرن فقاهت مهم مى‌شود. فقها كه در دوره صفويه مانند استاد دانشگاه بودند، در قرن دوازدهم به مرجع تقليد تبديل مى‌شوند. از نظر مردم، شاه صفوى است كه از بالا به پايين آمده است و او به عنوان عالمى دينى جامعه را اداره مى‌كند و الا علما در آن دوره تقدسى ندارند كه اين مسئله در قرن دوازدهم متفاوت شده و جايگاه تغيير مى‌يابد. اين يك تحول جديدى است قرن دوازدهم ابعاد جديدى دارد.
به طور خلاصه در قرن دوازدهم هجرى مردم حركتى را فهميدند كه ملاصدرا در دوره صفويه آن را نظريه‌پردازى كرده بود. به نظر مى‌رسد، سرّ اقبال به ملاصدرا در قرن دوازدهم همين مسئله بوده است. ملاصدرا در دوره خودش فهم نمى‌شد، اما در قرن دوازدهم اقبال جدى به ملاصدرا صورت مى‌گيرد و فلسفه مشاء و جدايى روح و بدن به كلى كنار گذاشته مى‌شود. بحث اخبارى گرى و اصولى گرى هم در اينجا قابل توجه است.
ويژگى‌هاى خاص ملاصدرا الهام گرفته از واقعيات اجتماعى بوده است، اما افكار عمومى به خود واقف نبوده‌اند، اما در قرن دوازدهم كه جامعه به خود توجه كرد به مباحث ملاصدرا دست يافت. اين مسئله را در تجرد قوه خيال و جسمانية الحدوث و روحانية البقاء بودن روح و... مى‌توان يافت.